روز خجسته ی انگور
امروز / روز خسته ی زنبور است
روز خجسته ی انگور است
می نشیند و ... می چشاند
ول کنید آب های راکد را
وزغ ها را ول کنید
غبار نشسته بر چهره ی دخترکان
اشک زنان
کابوس مردانی را
که از هراس جیب های تهی
از خواب می گریزند
جهان
چراغ سبز بزرگی ست که به تصادف فکر نمی کند
هر روز شاعری می میرد
اتاقک رویا خرد می شود
موتور عشق ... منفجر !
و بنزین
به قدر کافی در رگ های ما جریان دارد
تا با شعله ی دو چشم سیاه آتش بگیرد
زنبور های خسته به پرواز نمی رسند
هواپیما بلند می شود
در ساحلی می نشیند که پریان / طلا از گیسوانشان
استخراج می کنند
و انگور ها
جز به شراب شدن
از هیچ خیابانی در پاریس نمی گذرند
آفتاب را بلند کنید
می خواهم زیر برگ ها را ببینم
مورچه ها را که سیب زمینی و نان به خانه می برند
و مورچه خوار را
که از شکا ف میان دو سنگ
به نظرات مارکس می خندد
باران باریده است
تو قعی نیست
آب ها از آسیاب
ما از زندگی افتاده ایم
و مرز پر گهر
با پرچم بازی می کند
انگار که کودکی / با کهنه ی تازه َتر شده اش !
خرداد 84
نظرات ()